هر فرآیندی که با سیستم های تولید خدمات اجتماعی یک جامعه همکاری کند، باید دو دسته از فعالان برجسته ی خود -دولت و شهروندان- را مد نظر داشته باشد. دولت میتواند نقش یک متحد قدرتمند و یا مانع اصلی را در تلاش برای ایجاد تغییرات بزرگ اجرا کند. از یک طرف، کارآفرینان مطمئنا میتوانند بهتنهایی کاملا موفق عمل کنند. از سوی دیگر، دولت هم باید در نهایت نقش خود را در حصول اطمینان از ارزشهای دموکراتیک مانند برابری و عدالت برای همه شهروندان، اجرا کند. علاوه بر این، کارآفرینان مدنی خلاق که با اجتناب از درگیری بیش از حد با دولت به موفقیت رسیدهاند، در نهایت متوجه میشوند که نمیتوانند بدون مشارکت دولت نوآوری خود را در مقیاسهای واقعی اجرا کنند و یا واقعا تغییرات سیستمی ایجاد کنند. اندرو ولک[۱]، یکی از اولین مدافعان حمایت دولت از کارآفرینان اجتماعی، از اهمیت مشارکت دولت در موضوع کالج سامیت صحبت میکند. این سازمان در بین سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۸ به میزان ۷۵۰ درصد رشد کرد و تعداد دانشآموزان خود را از ۲۰۰۰ دانشآموز به بیش از ۱۷۰۰۰ دانشآموز افزایش داد. ولک معتقد است: "با اینحال و حتی با این نتایج خوب رشد، کالج سامیت تخمین میزند که تنها در حدود ۲ درصد از یک میلیون دانش آموز دبیرستانی کمدرآمد در ایالات متحده را تحت پوشش خود دارد."
علاوه بر این، امروزه دولت نقش غالب را در تعیین بودجه و استاندارد ایفا میکند و تغییرات گستردهی اجتماعی بهتنهایی و بدون همکاری نهایی همهی بخشها رخ نمیدهد. دولت کنترل حوزه ی پاسخهای اجتماعی را در دست میگیرد؛ یعنی برای برنامه ها سرمایهگذاری میکند، تامینکنندگان را هماهنگ میکند، اعتبارات را تعیین میکند و تصمیم میگیرد که کدام سازمانها واجد شرایط ارائهی خدمات هستند. هر کسی ممکن است در تلاش برای ایجاد نوآوری و تغییر در سیستمهای مبتنی بر دولت مانند آموزش و پرورش و امنیت عمومی به سرعت این موضوع را دریابد که لازم است ابتدا مقامات دولتی را در مورد اهمیت این تغییرات متقاعد کرد. آنچه اهمیت دارد، نیت خیر ما و یا شدت نیازمان نیست، بلکه مهم اینجاست که در گستردهترین تغییر هم در نهایت از مبالغ به دست آمده از مالیات استفاده میشود و کل کار وارد روند سیاسی میشود.
از آنجا که یک ایده ی خوب امروز، میتواند بخشی از انحصار چندجانبه ی اجتماعی در آینده شود، ما نیاز به یک فرآیند داریم که به طور مداوم نوآوری را ترویج کند. جوامع نیاز دارند عمدا ساختارها را شکل دهند تا بتوانند از این روند حمایت کنند؛ زیرا در غیر این صورت یک بازار واقعا باز و رقابتی وجود نخواهد داشت. مشارکت در رویکردهای "فرماندهی و کنترل[۲]" دولت، خطرات نامحسوسی نیز به همراه دارد. کمک مالی دولت، ارزشهای دوران مشکلات اجتماعی در آمریکا[۳] مانند کمکهای متقابل، بهبود صفات شخصیتی، خودکنترلی و کمک بهخود را تضعیف کرد. این کشور از یک برههی زمانی که در آن، دریافت حمایت از جانب دولت شرمآور محسوب میشد، به دورهای دیگر که در آن گروههای ذینفع برای دریافت حداکثری کمکهای دولتی رقابت میکردند، گذار داشته است. چندان جای تعجب نیست که سرمایهگذاری عمومی سبب شد که انگیزه برای سرمایهگذاری خصوصی کمتر شود و نه تعجب آورتر اینکه دخالتهای قانونمحور و از بالا به پایین دولت، از طریق کاهش جنبهی روابط اجتماعی همسایگان و خانوادههایی که از یکدیگر مراقبت میکردند، بر نوعدوستی و بر جامعهی مدنی تاثیر گذارد. اگر سازمانها بیش از حد به سرمایههای دولتی وابسته شوند، نقش مهم بخش غیرانتفاعی در واسطهگری میان دولت و شهروندان به خطر میافتد.
در حالیکه ما بر این باوریم که تعامل با دولت در بسیاری از تغییرات اجتماعی نقش کلیدی را بر عهده دارد، این تعامل نیاز به یک نقش تعادلی منصفانه دارد تا یکپارچگی کارآفرین در زمینهی حرف و عمل حفظ شود.
پژوهش بث گزلی[۴] در مورد "مشارکت" غیررسمی دولت و موسسات غیرانتفاعی نشان داد که در بسیاری از روابط، به دلیل آنکه منابع و همچنین حق اعمال قدرت بین دو طرف به اشتراک گذاشته نمیشد، اصلا مشارکت معنا پیدا نمیکرد. یعنی دولت بر تامینکنندهی غیرانتفاعی اعمال نفوذ دارد. هنگامیکه یک کارآفرین بهشدت به سرمایههای عظیم دولتی وابسته شود که نتواند از آن صرفنظر کند، ممکن است دیگر فعالیتهای خلاقانه را از خود بروز ندهد.
سانگسوک چو[۵] و دیوید گیلیسپی[۶] این نظریهی تنشزای وابستگی به منابع[۷] را که یک ابزار مفید برای توضیح پویاییهای قدرت بین سازمانهایی است که با هم تبادل منابع دارند، مورد مطالعه قرار دادند. در نظریهی وابستگی به منابع، اعتقاد بر این است که افراد سازمانهای خود را تشکیل میدهند تا منابع را جذب کنند. هرچه این سازمانها بیشتر به دولت وابسته شوند، بیشتر احتمال دارد که دیدگاه و عملکرد آنها در نهایت شبیه دولت شود.
حتی در هنگام فعالیتهای خیریه در ایندیاناپولیس و سپس فعالیتهایی که در همین راستا در کاخ سفید[۸] رخ داد، نگرانیهای من در مورد نفوذ غیرعمدی دولت در فعالیتهای گروههای ایمانی در زمینهی دریافت کمکهای مالی، همچنان ادامه داشت. من پس از مشاهدهی کار مدیران قرارداد و ممیزان دولت در محل کارشان، نگران بودم در حالیکه ما تلاش میکنیم ظرفیت سازمانهای اجتماعی یا ایمانی را بهنحوی شکل دهیم تا با الزامات کمکهای مالی کاملا همگام شوند، آنها نگرش و عملکردشان را تغییر دهند و مانند دولت عمل کنند. در آگوستای جورجیا[۹] و بعد از اینکه رئیسجمهور بوش فعالیتهای خیرانهاش را معرفی کرد، گروهی از کشیشان بسیار متعهد را ملاقات کردم که هنوز هم آنها را به یاد دارم. بسیاری از آنها تا حد زیادی نگران بودند که خطرات ناشی از همکاری با دولت رنگ واقعیت به خود بگیرد. پیتر برگر[۱۰] و ریچارد نیوهاس[۱۱] به این خطرات، عنوان " آغوش مرگبار[۱۲]" دادهاند. با اینحال، هر روز آن کشیشها و دیگر افراد با چالشهای جدی در زمینهی تغذیه و مسکن مردم بحرانزده روبهرو هستند و منابع بیشتر به این معنی است که آنها میتوانند بیشتر به همسایه های صدمه دیده ی خود رسیدگی کنند. درک اینکه چه زمانی این منابع سبب تضعیف نتایج و نوآوری میشود هنوز هم دشوار است، بنابراین، هیاتهای غیرانتفاعی و مدیران اجرایی آنها باید با هشیاری تعادل میان مبادلات و فرصت ها را برقرار کنند.
لس لنکووسکی[۱۳] از ایندیانا به مطالعه ی ماهیت انساندوستی در شغلهای مختلف دولتی از جمله مدیریت سازمان خدمات ملی و اجتماعی پرداخته است. با وجود این تجربیات و یا به دلیل این تجربیات، او بهخوبی معنای احتیاط در هنگام همکاری با دولت را بیان کرده است:
"اگر بخش غیر انتفاعی میخواهد وارد عصری شود که نقش و نفوذش بزرگ جلوه کند و اعتماد عموم به اقداماتش بیشتر شود، تعادل ظریفی که بین فعالیت مناسب از طریق دولت و از طریق بخش خصوصی وجود دارد، بهشدت دچار تنش می شود. اما چگونگی ایجاد یک نتیجهی سالم، چالشی است که در قرن بیست و یکم پیش روی رهبران خیرخواه قرار دارد تا نهتنها از خودشان محافظت کنند، بلکه تعادل سازمانهای دولتی و خصوصی را که برای حفاظت از دموکراسی بسیار حیاتی است، حفظ کنند؛ چرا که هر دوی این موارد از اهمیت تقریبا یکسانی برخوردارند."
همانطور که خواهیم دید، کارآفرینان مدنی شهروندان را به تعامل وا میدارند تا ماهیت شخصی خدمات اجتماعی خود را با وجود شرایط کمکهای دولتی حفظ کنند. برخی از مقامات دولتی از اختیارات، فرآیندهای اعطای صلاحیت و کسب قدرت استفاده میکنند تا فرصتهایی را برای رهبران خلاق غیرانتفاعی ایجاد کنند تا بهتر در خدمت مردم نیازمند باشند. ما میبینیم که در پیشرفت اجتماعی، دولت نقش جدیدی (نقشی که به جای کنترل ابزارهای تولید ارزش های عمومی بر تولید آن ارزشها تمرکز میکند) بر عهده دارد. در این نقش جدید، دولت در راهاندازی سیستم هایی که نتایج باکیفیت را تضمین میکنند و خود نقش نه چندان غالبی در انجام آن نتایج دارند، بسیار پر انرژیتر عمل خواهد کرد. پس نوسازی مدنی بخشی از راهکار اجتناب از مشکل سنگربندی و اجرای امور بهجای دولت است.
هر سیستم باید برای ایجاد تجدید مدنی و پیشرفت اجتماعی، بر رفتار و مسئولیت فردی تاکید کند. دولت، شرکتهای غیرانتفاعی و انتفاعی زمانی موفق خواهند بود که استعدادها را تقویت کنند و فرصتها را برای افراد نیازمند کمک بهبود دهند. این تعصب، ایدههای هر دو جناح راست و چپ را رد میکند: یعنی این موضوع که "افراد صلاحیت کمک شدن را ندارند مگر اینکه ابتدا رفتارهای خاصی را در خود نهادینه کنند، (دیدگاهی که بر شکستهای خانواده، محله و مدرسه که سبب کاهش فرصت میشود، چشمپوشی میکند) و این ایده که دولتها و سازمانها باید بدون در نظر گرفتن مشکلات حاصله، از رفتارهای نامناسب حمایت کنند." همانطور که ساوهیل[۱۴] و هاسکینس[۱۵] گفته اند، مداخلات "باید هم به اندازهی کافی سخاوتمندانه و هم منسجم باشند تا رفتار مطلوب، موثر واقع شود."
آموزش درست ماهیگیری به یک فرد میتواند باعث نشاط و حمایت وی شود اما سخنرانی برای او و مهربانی با او (یا به اصطلاح ماهی دادن به او) فایدهای ندارد. من این درس را در اوایل کار دولتیام، زمانیکه با یک گروه کوچک از مادرانی که برای اولین بار و به لطف تلاشهای بسیارمان، تحت پوشش طرح حمایت از کودکان قرار گرفته بودند، یاد گرفتم. این موضوع مربوط به دوران قبل از اصلاحات رفاه ملی در سال ۱۹۹۶ است و من میخواستم ببینم که اگر پرداختهای رفاهی این گروه متوقف شود و ما موفق شویم پدران آنها را مجبور کنیم تا مخارج لازم را پرداخت کنند، چقدر ناراحتی برای آنها به بار میآورد.
حتی یکی از این مادران هم شکایت نکرد. در عوض آنها گفتند که برای مراقبت از کودکان، حمل و نقل و تحصیل نیاز به کمک دارند و تنها میخواستند بهجای یک پرداخت دولتی، شغل داشته باشند.
به همین منوال برخی از بهترین راهحلهای ما از خود افراد و از سازمانهای خیریه نشات میگیرد که این کمکها را با اعتماد به خدا و توان بالقوه ی تلاش فردی ترکیب میکنند.
- گلداسمیت، استفان. (۱۳۹۴). قدرت نوآوریهای اجتماعی. (ترجمه: علی اصغر سعدآبادی و حسین افتخاری). انتشارات دانشگاه امام صادق علیهالسلام.
[۲] command and control
کنترل مستقیم یک سازمان و یا فعالیت توسط قانونگذار که میگوید چه چیز مجاز و چه چیز غیر قانونی است (مترجم).
[۳] Gilded Age
دوران مشکلات شدید اجتماعی آمریکا، در بین سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۹۰۰ میلادی، همزمان با رشد سریع اقتصادی، افزایش دستمزد کارگران و بدلیل هجوم مهاجران اروپایی بود که سبب تمرکز ثروت و افزایش ناعدالتی اجتماعی شد (مترجم).
[۷] Resource dependence theory